خونه ی بابا يکشنبه 26 مرداد 1387

امشب آخرین شبی هست که من توی خونه پدری به طور رسمی و به نام یک دختر زندگی می کنم. فردا شب خونه من، همین خونه ای که تا یروز هرجا می خواستم اسمش رو بیارم اسمش خونه من بود؛ می شه خونه ی بابا . خونه من از فردا شب جای دیگه ای خواهد بود. هیچوقت فکر نمی کردم وقتی بخوام مستقل زندگی کنم دلم برای این خونه پردردسر تنگ بشه. دیشب وسط هلهله و هیاهو یک دفعه بغضم گرفت. خنده دار است ولی من هم که همیشه آرزوی مستقل شدن داشتم درست مثل یک دختر سنتی دلم برای این خونه تنگ شد. حالم مثل وقتی بود که اولین بار در شش سالگی با خونه مادربزرگم، با اون درخت های قشنگ نارنگی خداحافظی کردم. اون وقت ها با این که کوچیک بودم رفتم طبقه دوم و از اون بالا به درخت ها نگاه کردم و چندقطره هم اشک ریختم. بعد از بیست و یک سال حالا دوباره...نمی دونم چرا ولی دوست دارم دوباره این تیکه رو که نمی دونم اسمش شعره یا دکلمه یا ترانه یا هرچی دیگه بذارم رو وبم. نمی دونم طرف مخاطبم کیه ولی دوستش دارم.

دو چشم خيس من كجاست؟

ميان عاشقانه هاي ياد تو

كنار موج خواب

نشسته قايق نگاه تو

                       چه مي كشد ز دست تو

                لب سكوت كرده ام

دو دست تشنه و تباه

و دست تو كجاست؟

به بند عاشقانه هاي ديگري

دو چشم خيس و آه

                  چه مي كشد ز دست تو

          لب سكوت كرده ام

                                                                  لاله

پیوند